تبلیغات

اگر از من بپرسید میگم یه دختر سید كه به تازگی طلبه حوزه علمیه مكتب الزینب(س) قم شده. اما حقیقت آنست كه خدا در قرآن فرموده:«یس و القرآن الحكیم» یكی از علما در تفسیر این آیه فرموده اند كه خدا فرموده:«ای انسان تو قرآن حكیمی! منتهی باید طریق انسانیت را پیش بگیری» حال اگر من رهرو واقعی این راه نباشم همانم كه گفتم و بس............

برای جستجو در تمام مطالب سایت واژه كلیدی مورد نظرتان را وارد کنید :
برای جستجو در همین صفحه سایت واژه كلیدی مورد نظرتان را وارد کنید :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
با ثبت ایمیل خود در خبرنامه زیر از به روز شدن وبلاگ آگاه شوید
:
بسم الله الرحمن الرحیم
مادر، یکی از بزرگترین نعمات الهی که همانندی ندارد. هر شب که سر بر بالشت می گذارم و هر صبح که سر بر می آورم دلتنگش می شوم. ای کاش اینقدر درونگرا نبودم و او دلتنگی هایم را می دید. مخصوصا این روزها که حوزه قبول شده ام و بعد از ماه رمضان باید بروم و هفته ای یکی دو روز بیشتر نمی توانم او را ببینم. دیروز از نفس هایش گله مند بود که می رفتند و به آرامی برمی گشتند. وای که دلم داشت از غصه می ترکید. انگار این گویهای آتشین غم بودند که بر آسمان دل من می باریدند. فقط یک ناله یا یک قطره اشک او کافیست تا تمام دنیای قشنگ جوانی من فرو بریزد و تیره و تارتر از ظلمانی ترین شب شود. کاش می گفت چرا زندگی برایش این قدر تلخ و دردآور است. می دانم که از درد پا و کمر می نالد اما هنوز خدایی هست؛ به خدا زندگی هنوز در رگهایمان جاری است، امید باقی است، پس چرا غصه و غم چرا گریه؟ او که خود سرد و گرم روزگار را چشیده و می داند جهان و جهانیان به اراده خدا باقی و برقرارند، پس چرا..........
با این حال او این روزها سرحال نیست. شادیهایمان در پس نگاه های غمناکش گم می شود و ناله هایش هوش از سرمان می برد. می گویند با یک گل بهار نمی شود اما کاش اینبار با یک گل محبت ما بچه هایش به کویر غم هایش بهار بیاید و به دشت شادیها تبدیل کند که هیچگاه خزانی برایش نباشد. کاش خدا راهی برای جبران زحمات مادرانه اش جلوی پایمان می گذاشت که هر گاه نام مادر می آمد به یاد دین چندین و چند ساله مان نسبت به او نمی افتادیم و کلی شرمنده شویم. دیشب از پیش دکتر آمد و گفت دکتر احتمال می دهد رگهای قلبش گرفتگی داشته باشد؛ اما هرگز نمی شود جلوی ورود محبت به قلب را گرفت؛ محبتی که عشق را می سازد و عشقی که زندگی را.
دیشب بغض راه گلویم را بسته بود و اشکهایم سرازیر شده بود. ناگاه یاد گذشته های نه چندان دور نوجوانی ام افتادم که تقریبا هیچ کاری برای مادرم نکردم. کاری که خجالت زده اش نباشم. کاری که به آن دلخوش باشد. حال می فهمم که چقدر در شور و هیاهوی جوانی مان غرقیم و نسبت به او بی توجه........چقدر آرام و غریب میان ما زندگی می کند و ما سرگرم روزمرگی هایمان هستیم و بیشتر از اینکه متوجه او باشیم به خودمان مشغولیم. خلاصه دیروز برایم به درازای عمر 20ساله ام و تلخی دوران نوجوانی ام گذشت. دیشب زیر سقف تاریک آسمان دراز کشیدم و به آن خیره شدم. جز 4 یا 5 ستاره که مثل لشکر شکست خورده در آسمان پخش و پلا بودند چیز دیگری نبود. انگار همه رفته بودند حتی ماه؛ و بازماندگان به سوگ بقیه نشسته بودند. پلک هایم از خستگی بر روی چشمهایم سنگینی می کردند و صدای تپش قلبم به گوش می رسید که به شماره افتاده بود: ۴،۳،۲،۱...........می شمرد تا شاید بخوابم اما نه پلک و نه قلب هیچ کدام حریف نمی شدند. دیشب شاعرانه ها رهایم نمی کردند؛ از مادری می گفتند که سالهای جوانی اش سپری شده و دختری که به سن جوانی رسیده، از گذشته و حالمان، از من و مادرم می گفتند و مدام سرزنشم می کردند. دلم می خواست بر سر دنیا فریاد بکشم اما صدایم در نمی آمد، انگار در حنجره خفه شده بود. من تنها مانده بودم و جز همان 4 یا 5 ستاره و خدای سمیع و بصیر که مرا نظاره می کردند کس دیگری نبود..........دیشب خدا را در عمق روح و جانم حس می کردم، بنابراین از ته دل دعا کردم: خدایا! پدر و مادرم را سلامت بدار، به مادرم شِـفای عاجل عنایت بفرما، مرا عاق والدین مگردان و سایه پدر و مادرم را بر سرم نگهدار..................
آمین یا رب العالمین
بسم الله الرحمن الرحیم
شجریان، افتخاری، اصفهانی، عصار، سامی یوسف،........
حتما متوجه شدید می خوام راجع به چی بنویسم: موسیقی
دیروز تلویزیون داشت آهنگ می گذاشت که یاد ماجرای خودم و موسیقی و قرآن افتادم. بگذارید از اول اولش بگم:
من قبلا همه فیلم های تلویزیون رو نگاه می کردم و هر وقت از آهنگ تیتراژ اونها خوشم می اومد به خاطر می سپردم و ............. تا اینکه کامپیوتر وارد زندگی ما شد و از اینترنت به راحتی میشد این جور آهنگها رو (آهنگهای تلویزیون رو) پیدا کرد و دانلود کرد. بعد از یه مدتی گوش دادن به آهنگ برام به یه عادت تبدیل شده بود و تا می نشستم پای کامپیوتر اولین کاری که می کردم آهنگ می گذاشتم. توی اولین پستم نوشتم که از دانشگاه ناامید شدم و دائما عصبی و ناراحت بودم انگار فقط با گوش کردن آهنگ حالم بهتر میشد اما بعد از یه مدتی همراه با آهنگها گریه می کردم و ناراحتی و غصه خوردن که به یکی از حالتهای عادی من تبدیل شده بود بدتر شد. دیگه تخیلات و توهمات جور و واجور ذهن من رو پر کرده بودند و اصلا انگاری توی دنیای دیگه به سر می بردم........ واقعا این افسردگی بود که دامنگیر من شده بود و من هم راهی برای فرار از مشکلات نداشتم چون مشاور خوبی نداشتم برای همین تصمیم گرفتم غیر از کلاس دانشگاه کلاس دیگه ای هم برم. وقتی به پدر و مادرم گفتم که می خوام کلاسی غیر از دانشگاه برم می گفتن به درسات لطمه می خوره اما در واقع من همین طوریشم داشتم لطمه می خوردم، این بود که از سر لج و لجبازی و این که ثابت کنم میتونم، رفتم دنبال یه کلاس خوب و به درد من بخور. یه روز توی مسیر دانشگاه چشمم به اطلاعیه جامعة القرآن حاج آقای طباطبائی افتاد که از اردیبهشت ماه کلاسهاشون شروع میشه اونم در رشته های مختلف. من هم که دنبال راهی می گشتم تا اندکی از این همه استرس و ناراحتی بیام بیرون رفتم و ثبت نام کردم اونم توی رشته تجوید سطح 1. راستش اوایل برام بیشتر جنبه تسکین روحی داشت اما کم کم پیشرفت کردم و خیلی خوب و روان قرآن می خوندم. وقتی پدر و مادرم علاقه و تلاش من رو دیدند دیگه مخالفتی نداشتند. کم کم صمیمیت کلاس و جذبه قرآن هر دو با هم باعث شدند تا من بیشتر برای قرآن مایه بگذارم و روزی حداقل دو صفحه قرآن بخوانم. دیگه وقتی توی خونه بیکار میشدم قرآن می خوندم و وقتی پای کامپیوتر می نشستم، یا قرآن گوش میدادم یا حداقل دیگه آهنگ نمی گذاشتم؛ چون وقتی آهنگ می گذاشتم خیلی برام مسخره و خسته کننده به نظر می اومد. کم کم استرس و ناراحتی و دلهره و غصه جاشون رو به لذت خوندن قرآن دادند. وقتی قرآن می خوندم احساس آرامش می کردم و وقتی معانی آیاتی رو که خونده بودم یه نگاهی می انداختم کنجکاو میشدم و سؤالهایی که در ذهن من به وجود می اومدن دیگه جایی برای تصورات و تخیلات نابجا و اعصاب خردکن و بی هدف من باقی نمی گذاشتن. این بود که یادگیری قرآن از سر لج و لجبازی تبدیل به شوق فراوان نسبت به قرآن شد. الآن تقریبا روزی یک حزب قرآن رو می خونم، البته ممکنه در هفته یکی دو روز فراموشم بشه اما تا اون جایی که یادم باشه میخونم. مطمئنم که لطف خدا و شفاعت معصومین بود که من به این راه کشیده شدم و واقعا این معجزه قرآن بود که من رو نجات داد. البته خیلی دلم می خواست برم کلاس حفظ؛ ولی خوب از وقتی که توی حوزه قبول شدم این تصمیم فعلا ملغی شد تا وقتی که یه فرصت مناسب گیر بیارم. حالا وقتی که یه نگاهی به عقب می اندازم می بینم چقدر از خدا دور بودم و قرآن چقدر غریب بوده و این نکته برام ثابت شد که همیشه احتمال عیب و اشکال و عارضه ای از دستاوردهای انسان میره اما از مخلوقات خدا نه!
البته قابل توجه بعضی ها که من هنوز موسیقی گوش میدم اما خیلی خیلی کم و با موسیقی مخالف نیستم اما واقعا حیف نیست آدم ندای دلنشین قرآن رو ول کنه و به چیز دیگه گوش کنه؟
بگذارید یه نکته ای رو هم گوشزد کنم که اینها عقاید و البته دل نوشته های من هستند و من هرگز قصد ندارم اونها رو به دیگران بقبولونم بلکه برعکس دلم می خواد نظرات بقیه رو هم بدونم و با بقیه سر این موضوعات بحث و تبادل نظر کنم. پس اگه نظری دارید بفرمایید...........
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه
ولادت یگانه منجی عالم بشریت، میوه دل زهرا(س) و علی(س)، قائم آل محمد بر همه جهانیان مبارک باد

بسم الله الرحمن الرحیم
شب نیمه شعبان بود که به نمایشگاه طلیعه ظهور که در شبستان نجمه خاتون در حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه(س) برقرار است رفتم. نمایشگاه جالب و زیبایی بود. بهتون توصیه می کنم حتما یه سر به اونجا بزنید
راستی مثل اینکه نمایشگاه تا روز جمعه فقط برقراره........
موفق باشید
بسم الله الرحمن الرحیم
اگه پست قبلی رو خونده باشید از این مطلب سر در میارید پس اگه نخوندید لطف کنید برگردید و مطلب قبلی رو بخونید........
یه چیزی رو تو پست قبلی نگفتم اما حالا میگم:
این ماجرا که از اردیبهشت ماه جرقه اش زده شد و بالاخره بعدازظهر چهارشنبه 17مرداد با شنیدن خبر قبولی من تموم شد یه اثر مهم روی زندگی و تفکر من داشت و اون اینه که توکل به خدا خیلی مؤثرتر از اون چیزیه که خیلی از ماها خیال می کنیم. این آخری ها خیلی دل نگرون و مضطرب بودم، وقتی صحبت از رفتن به مشهد شد دیگه بدتر؛ من که تکلیفم معلوم نبود که چی میشه و میتونم بیام یا نه، اما توکلی که به خدا کرده بودم همه چیز رو درست کرد..................از همون اول که تصمیم بر انصراف گرفتم گفتم «توکلت علی الله» گفتم خدایا من هیچ کاره ام حتی نفس کشیدن من هم به خواست و قدرت توست پس خودت همه چیز رو درست کن. البته اعتراف می کنم که خیلی دلشوره و استرس داشتم اما ته قلبم همش یه ندایی می اومد که برای چی می ترسی تو که به خدا توکل کردی، مگه تو تصمیم می گیری چی اتفاق بیفته چی نیفته؟ مگه جز دعا کاری از دست تو بر میاد؟.......خوب جواب این سؤالها هم کاملا معلوم بود........نه! این بود که آروم می شدم. شاید باور کردن اینکه هم حوزه قبول بشم هم دل پدر و مادرم راضی بشه و هم بتونم مشهد برم و چند تا مسئله دیگه با هم خیلی سخت بود اما شد! آره......... واقعا همه چیز رو خود خدا جور کرد و من فقط دعا کردم و توکل و دست به کار شدم برای امتحان. من خیلی خوشحالم؛ از اینکه یک قدم به سوی خدا برداشتم. من به او اعتماد کردم و او چه خوب و دور از انتظار و تصور من همه ی کارها رو درست کرد. حالا می فهمم این ضرب المثل ما ایرانی ها رو که میگه:« دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره » چقدر اینجا مصداق داره؛ یا وقتی میگن دعا مستجابه حقیقتا درسته، فقط کافی بود یه نگاهی به گذشته می انداختم و برآورده شدن حاجات خودم رو به یاد میاوردم. فقط مسئله اینه که ما آدما عجولیم همون طور که خدا فرموده و در قرآن اومده....
امیدوارم خدا کمکم کنه تا به سعادت واقعی و حقیقی که همانا لقاء الله است دست پیدا کنم و هیچ وقت در طول مسیر پرفراز و نشیب زندگی از رحمت او نومید نشوم و توکلم رو به خدا از دست ندهم ...............
من الله التوفیق فی کل امور........
و اما مکتب الزینب........ (
- نظر )
مبارک بادت این عید و همه عید (
- نظر )
از كجا بگم............؟! (
- نظر )
شاید آخرین بار باشد...... (
- نظر )
چند روایت بسیار زیبا درباه روزه (
- نظر )
یاد باد آن روزگاران یاد باد........ (
- نظر )
جرعه ای از اقیانوس دعا (
- نظر )
برنامه غذایی در ماه مبارک رمضان (
- نظر )
عطر خوش بندگی (
- نظر )
اظهار نظر در جواب اظهار نظر (
- نظر )
مادر............ (
- نظر )
من و قرآن و موسیقی (
- نظر )
نمایشگاه طلیعه ظهور (
- نظر )
تبریک عید........ (
- نظر )
آثار توکل (
- نظر )