تبلیغات

اگر از من بپرسید میگم یه دختر سید كه به تازگی طلبه حوزه علمیه مكتب الزینب(س) قم شده. اما حقیقت آنست كه خدا در قرآن فرموده:«یس و القرآن الحكیم» یكی از علما در تفسیر این آیه فرموده اند كه خدا فرموده:«ای انسان تو قرآن حكیمی! منتهی باید طریق انسانیت را پیش بگیری» حال اگر من رهرو واقعی این راه نباشم همانم كه گفتم و بس............

برای جستجو در تمام مطالب سایت واژه كلیدی مورد نظرتان را وارد کنید :
برای جستجو در همین صفحه سایت واژه كلیدی مورد نظرتان را وارد کنید :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
با ثبت ایمیل خود در خبرنامه زیر از به روز شدن وبلاگ آگاه شوید
:
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه عزیزانی که قدم رنجه کردن و به وبلاگ من سری زدند. همیشه نوشته هام رو روی کاغذ دفتر و سالنامه می نوشتم حالا روی صفحه وب، این اولین ورق از اوراق اینترنتیه که می خوام روشون بنویسم. داشتم فکر می کردم که چی بنویسم بالاخره به این نتیجه رسیدم که راجع به خودم بنویسم ..........
خوب من یه دختر قمی متولد مرداد 66 هستم، فرزند چهارم و البته دختر چهارم خانواده. توی دبیرستان رشته ریاضی خوندم، با معدل 17 دیپلم گرفتم و با معدل 19 پیش دانشگاهی رو تموم کردم و با هزار دعا و ثنا بالاخره رشته ریاضی کاربردی دانشگاه قبول شدم. تا اینجا رو داشته باشید تا با ریتم آروم تری براتون تعریف کنم آخه تغییر و تحولات اساسی زندگی من از اینجا شروع میشه.............
همیشه فکر می کردم باید بین همه بهترین باشم. ملاک من هم برای خوب بودن تعریف و تشویق دیگران بود. این بود که همیشه خوب درس می خوندم و مواظب بودم نمره هام از 18 پایین نیاد. وقتی خواهرم حقوق دانشگاه پردیس قبول شد و می خوند، با تعریف های اون دیگه مطمئن شدم که دانشگاه مدینه فاضله است و همون جایی که من باید برم و استعدادهام شکوفا بشه. خیال می کردم دانشگاه از دانشجوها آدم های بزرگ و نابغه می سازه...... اما وقتی اومدم دانشگاه تمام تصورات من از دانشگاه فرو ریخت. روز اول استاد ریاضی عمومی1 سر کلاس جوری حرف می زد که احساس کردیم خیلی بچه ایم و هنوز هیچی از ریاضی نمی دونیم. به ما می گفت چرا صفر یکیه؟ اصلا شما از کجا می دونید صفر یکیه؟ ما رو بگو که روی صندلی هامون میخکوب شده بودیم و دنبال یه استدلال ریاضی استاد پسند که آخه بابا صفر یکیه! مطالب استاد به نظرم خیلی سطح پایین می اومد........ بعد از مدتی بی علاقگی به یکی از بزرگترین مشکلات من تبدیل شد چیزی که در نظر خیلی ها حل شده بود چون دنبال یادگیری واقعی نبودند، فقط دنبال مدرکش بودند. توی کلاس جز دو سه نفر هیچ کس ریاضی رو دوست نداشت. من هم که علاقه ام رو به ریاضی از دست داده بودم و نمی تونستم درسهامو بخونم. البته بعد از گذشت دو ماه با کمک همون استاد ریاضی من دوباره علاقه مند شدم و تمام تلاشمو به کار گرفتم و حسابی درس خوندم اما چون هدف من کلی بود با افتادن از یکی از درسها دوباره مشکل سابق پیدا شد؛ هدف من در زندگی موفقیت بود و این خیلی کلی بود و نمی تونست انگیزه قوی ایجاد کنه و با هر تلنگری زندگی به نظرم پوچ و بی هدف می اومد......... با دیدن آدمهای موفق سعی می کردم مثل اونها بشم و حسابی تلاش می کردم تا اینکه یه نفر دیگه پیدا می شد و......... تازه به یقین رسیدم که اگر مثلا قرار بود بوعلی سینا به حاقظ نگاه کنه و بگه من چه چیزی از اون کم دارم و سعی کنه کپی اون بشه دیگه بوعلی سینایی نداشتیم اما اون دنبال استعداد و علاقه اش رفته و با جون و دل برای رسیدن به هدفش تلاش کرده تا اینکه خودش به یه الگو تبدیل شده .......
من هم همش در تب و تاب این بودم که کی از همه بهتره به همین خاطر هدفهای زودگذر کم کم مانع پیشرفت من شدند و دلزدگی شدید در من ایجاد کردند. یه وقت نگاه کردم دیدم نه تنها به جایی نرسیدم بلکه از بچه های دیگه هم یه ترم عقب افتادم. خیلی سرخورده شده بودم و علاقه هام یکی یکی جلوی چشمام می اومدند. دیگه فکر تغییر رشته و انصراف و این جور چیزا ولم نمی کرد اما به خاطر حرفهای دیگران جرأت ابراز نداشتم احساس می کردم به یه موجود وابسته تبدیل شدم << ای وای دیگران راجع به من چی فکر می کنن؟ یعنی اگه بفهمن من تغییر رشته دادم یا انصراف دادم چی میگن؟ حتما میگن اینم از بچه درسخون فامیل که هر کجا میره یه کتاب همراهشه >> اما حقیقتا دیگه نمی تونستم ادامه بدم. من همیشه طلبگی رو دوست داشتم و حتی توی دانشگاه هم فکر طلبگی رهام نمی کرد. یه روز وقتی با دوستم حرف می زدم و همه چیز رو براش تعریف می کردم گفت: دوستش توی مکتب الزینب درس می خونه و این جوریه و اون جوریه و بعد هم شماره تلفن دوستش و شماره تلفن مکتب الزینب رو داد. بعد از پرس و جو و تحقیق فهمیدم اینجا یعنی همون حوزه علمیه مکتب الزینب همون جائیه که من آرزوش رو داشتم. یه دوره 5 ساله تربیت مبلغ که اساتیدش همه از حوزه علمیه آقایون می آیند و خوابگاه داره و خلاصه درست مثل حوزه علمیه برادران؛ تنها فرقش فکر کنم فقط اینه که اونها بعد از یه مدتی لباس روحانی به تن می کنند ولی خانمها نه! ............
وقتی برای انصراف از دانشگاه استخاره گرفتم جواب اومد که خیلی خوبه عالیه، من هم دیگه تردید نکردم آخه من تا آخرین روزها برای تغییر رشته تلاش می کردم که به نتیجه نرسیدم. دیگه رفتم سراغ انصراف و ثبت نام توی مکتب الزینب و خوندن برای امتحان؛ تا اینکه بعد از روزها انتظار بالاخره امتحان دادم و مصاحبه هم انجام شد و نتیجه اومد که قبول شدی........ با شنیدن خبر قبولی انگاری یه باری از روی دوشم برداشته شد و من از ته دل خوشحال بودم............
و اما مکتب الزینب........ (
- نظر )
مبارک بادت این عید و همه عید (
- نظر )
از كجا بگم............؟! (
- نظر )
شاید آخرین بار باشد...... (
- نظر )
چند روایت بسیار زیبا درباه روزه (
- نظر )
یاد باد آن روزگاران یاد باد........ (
- نظر )
جرعه ای از اقیانوس دعا (
- نظر )
برنامه غذایی در ماه مبارک رمضان (
- نظر )
عطر خوش بندگی (
- نظر )
اظهار نظر در جواب اظهار نظر (
- نظر )
مادر............ (
- نظر )
من و قرآن و موسیقی (
- نظر )
نمایشگاه طلیعه ظهور (
- نظر )
تبریک عید........ (
- نظر )
آثار توکل (
- نظر )